I داستین
هافمن در نقش لنی بروس در فیلم لنی محصول ۱۹۷۴. لنی بروس یک استندآپ کمدین
بود که به دلیل لطیفه هایی که درباره موضوعاتی چون دین محاکمه شد. سخنان
او در دادگاه و روند محاکمه او نقطه عطفی در زمینه آزادی بیان در آمریکا به
شمار می رود خودسانسوری ممکن است درست به اندازه سانسور حکومتی برای آزادی بیان خطرناک باشد.
هر بحثی در مورد آزادی بیان باید به دو موضوع مهم یعنی لطیفه و مسائل نژادی بپردازد.
لطیفه ها دقیقا دیدگاه نیستند، ولی به همان اندازه ممکن است توهین آمیز باشند. بنابراین آیا برای گفتن لطیفه نیز باید به اندازه اظهارنظر آزادی بیان وجود داشته باشد؟
چنین سابقه ای باعث شده که امروزه برخی معتقد باشند که آزادی بیان مطلق لزوما خوب نیست و قانون باید از جوامع و گروه هایی که ممکن است هدف تبعیض و تنفر قرار بگیرند، در برابر سوءاستفاده از آزادی بیان حفاظت کند.
نمونه بارز بحث مربوط به حدود آزادی بیان و حفاظت قانون از گروه هایی که ممکن است مورد تبعیض قرار بگیرند، ماجرای قتل کارکنان مجله طنز شارلی ابدو بود.
I دیودونه، کمدین جنجالی فرانسوی. دیودونه چند بار به نژادپرستی و یهودستیزی محکوم شده است باید به یاد داشت که گاهی بدون این که توهینی صورت گرفته باشد، یک اظهار نظر و دیدگاه توهین آمیز تلقی می شود. به این معنا که برخی از گروههای اجتماعی، سیاسی یا نحله های فکری عمدتا به دنبال این هستند که از اظهارنظرهای بی آزار دیگران توهین و تبعیض بیرون بکشند.
یکی از فواید یا رسالت های لطیفه، برجسته کردن خصوصیت های یک گروه قومی و نژادی و در نهایت پذیرفتن و خو گرفتن به نقد خود و دیگران است.
برخی از گروههای قومی یا مذهبی بیش از سایرین در مورد خودشان لطیفه می سازند و در جامعه و جهانی که از نظر نژادی و مذهبی بسیار متنوع است، رواج چنین لطیفه هایی که حساسیت ها و تبعیض ها را به خنده می گیرند، می تواند زمینه تساهل و همزیستی بیشتر را فراهم کند.
در این مورد نیز می توان گفت که افراد کوتهبین و متعصب در توهینآمیز تلقی کردن لطیفه ها مهارت ویژه ای دارند و با دستاویز قرار دادن این موضوع می خواهند بر سایرین برتری ناموجه به دست بیاورند.
البته تردیدی نیست که لطیفه های توهین آمیز هم فراوانند. اکثر ما تلاش می کنیم تا از چنین شوخی هایی پرهیز کنیم، ولی در مجموع راه مقابله با لطیفه های توهین آمیز چیست؟
راه حل، قانون گذاری نیست. هیچ قانون، هیچ توجیه و تفسیر جدیدی از جرم و مجازات نمی تواند کسانی را که در مکتب "توهین شدگی و قربانی نمایی" مهارت دارند، قانع کند.
موزه یادبود هولوکاست در شهر برلین. آیا قانون باید انکار این رویداد را مجازات کند؟ دستهجات تندرو از هر قماش و مکتبی، برای سایرین این حق را قایل نیستند که به اعتقادات تندروانه آن ها بخندند. آن ها حتی تلاش می کنند شوخی با مرام آن ها را خطرناک کنند.
ولی نباید فراموش کرد مجرمان واقعی، کسانیاند که هر شوخی و طنزی را توهین می دانند و با خشم و خشونت به شوخی پاسخ می دهند.
در مورد مسائل نژادی نیز در بسیاری از جوامع مدرن مقرراتی برای جلوگیری از اظهارنظرهای آزادانه وجود دارد. مثلا در مورد هولوکاست در برخی از کشورها مثل فرانسه منکران وقوع این فاجعه تحت تعقیب قانونی قرار می گیرند.
آیا وقوع این کشتار هولناک می تواند بحث و اظهار نظر در مورد دلایل آن را ممنوع کند؟
دیدگاه ها و رفتار نژادپرستانه را با ممنوع کردن بیان نظریات نمی توان از بین برد. برعکس اعمال ممنوعیت به این دیدگاهها جذابیت ویژه ای می دهد.
مخربترین عنصر تبلیغات آلمان نازی علیه یهودیان نه پروپاگاندای ضد یهود بلکه سرکوب افراد و دیدگاههایی بود که با این تبلیغات مخالف بودند و در نتیجه کل جامعه آلمان یا از این نسل کشی حمایت و یا در قبال آن سکوت کرد.
اما در مقابل می بینیم که جامعه سیاه پوستان آمریکا دقیقا با بهره گیری از آزادی بیان نسبی در آن کشور توانست با قانع کردن مردم عادی به حقوق شهروندی مساوی دست یابد.
نه فقط مبارزه سیاه پوستان و طرفداران برابری نژادی بلکه آزادی بیان اکثریت جامعه برای نشان دادن مخالفت با تبعیض زمینه ساز این تحول شد.
این بحث برای بریتانیا اهمیت فراوانی دارد. کنترل فضای عمومی به بهانه سرکوب نظریات "نژادپرستانه" شرایطی به وجود آورده که بسیاری در هراس از خشم و انزجار دیگران دست به عصا در میدان مین راه می روند.
ادارات دولتی و کارمندان بخش های عمومی مثل آموزگاران، شهرداران و حتی ماموران پلیس به خاطر این ملاحظات مجبور می شوند از اعمال خلاف برخی افراد صرف نظر کنند.
یک نمونه برجسته هراس از اجرای قانون موارد آزار جنسی بود که در شهر روتردام و نقاط دیگر روی داد. چون اکثر مرتکبان این اعمال اعضای یک جامعه مهاجر بودند. مسئولان امور از ترس این که به نژاد پرستی متهم شوند، واکنش لازم را نشان ندادند. این رفتارها تجلی کامل خودسانسوری است.
خودسانسوری حتی از سانسور حکومتی زیانبارتر است؛ چون هر بحث و دیالوگی را مطلقا ممنوع و متوقف می کند. مهاجرت گسترده جامعه ما را دست خوش تغییرات عمیقی کرده که به طور بالقوه می توانند زیانبار باشند. ولی مشکل این است که همراه با این تغییرات افکار عمومی به حد کافی حق بحث و اظهار نظر نداشته، گو این که ما در مورد آینده خود حق تصمیم گیری نداریم.
I تظاهرات
دانشجویان دانشگاه کمبریج در سال ۲۰۱۳ در مخالفت با حضور ماری لو پن،
سیاستمدار دست راستی فرانسه، در مجمع گفت و گوی این دانشگاه به این دلیل، امروز می بینیم که در سراسر اروپا شکایت از این وضعیت گسترش یافته است. افراد و گروه هایی که بحث در این مورد را به راه انداخته اند، به شدت مورد حمله قرار می گیرند و شخصیت آن ها تخریب می شود. در نتیجه در مورد مسئله ای که به شدت به بحث، استدلال و دیالوگ نیاز دارد، ضعف منطق و عدم استدلال حاکم شده است.
همان طور که در آغاز این مطلب هم اشاره کردم، یکی از عواملی که به خودسانسوری در جوامع مدرن دامن می زند، رواج روحیه و دیدگاه هایی است که همواره به دنبال یافتن عنصری توهین آمیز در سخنان و مواضع دیگران هستند. گاه این فضای کنترل به حدی تشدید می شود که فرد دگراندیش نه به خاطر سانسور حکومتی بلکه در هراس از حمله بهانه جویان وادار به سکوت می شود.
یکی از محیط هایی که فضای "توهینجویی" به شدت بر آن حاکم شده دانشگاههای آمریکاست. در هر یک از زمینه هایی که دگمهای سکولار آن را ملک طلق خود می دانند - مسائل نژادی، گرایش های جنسی و فمینیسم - استادان و دانشجویان مجبورند جلوی زبان خود را بگیرند.
واکنش به بیان نظریاتی که خارج از عرف پذیرفته شده و تنگنظرانه قرار دارد، چنان تند است که در برخی از دانشگاهها برای دانشجویانی که به خاطر نظریات عرف شکن خود مورد هجوم دیگران قرار می گیرند، اتاق های ویژه استراحت و مشاوره درمانی در نظر گرفته شده است.
این مثال به خوبی نشان می دهد که محدودیت ها و حملات به آزادی بیان حتی در شکل خوسانسوری می تواند تا جایی پیش برود که راه کسب دانش را مسدود کند.
دقیقا به همین دلیل، ما باید ارزش آزادی بیان را به خوبی درک کنیم و حرف جان استوارت میل را به یاد بیاوریم که تاکید می کرد آزادی بیان بنیاد یک جامعه آزاد است و بدون آزادی بیان واقعا نخواهیم فهمید که چه می اندیشیم.
فاصله میان بهشت و جهنم!
یکی
از عرفای بزرگ مسیحی که آلمانی هم است، به نام یاکوب بومه جمله ای دارد که
من فکر می کنم بیت الغزل عرفان جهانی همین جمله است. می گوید:
«فاصله
میان بهشت و جهنم این است که اهل بهشت کسانی هستند که می خواهند برحق
باشند و اهل جهنم کسانی هستند که می خواهند بر حق بوده باشند».
اگر
من به شما بگویم که اگر تمام عقاید گذشته من را هم تخریب کردید، می پذیرم
اهل سعادت یا بهشتم. اما اگر بگویم نه من می خواهم حرفی که دیروز زده ام یا
پارسال گفته ام یا در فلان کتاب نوشته ام، این برحق بودنش از دستم نرود و
آن وقت تمام جروبحث من بر سر بر حق بودن گذشته ام است، نه بر حق بودن
کنونی¬ام. کسانی که به قول بومه اهل بهشتند، اجازه نمی دهند گذشته شان آن
ها را در خدمت بگیرد. ولی ما انسان های عادی اگر دقت کنید ،می بینید که از
روز اول که زندگی را شروع می کنیم، روز اول زندگیمان میلیاردها راهی را که
در روز دوم می توانیم در پیش بگیریم، به نصف می رساند، روز دوم میلیون ها
راهی را که در روز سوم می توانیم در پیش بگیریم، به نصف می رساند؛ به همین
ترتیب کم کم به سنی مثل 30 سال یا 35 که می رسیم، دیگر می بینیم هر روز
برای روز فردا یک راه بیشتر در پیش نداریم! چرا؟ چون انباشتگی آنچه در
گذشته کرده ایم وداشته ایم وخواسته¬ایم دائماً اقیانوس امکان های ما را تنگ
تر کرده است.
خدا نداشتن یا چند خدا داشتن ؟!
اریش فروم Erich Fromm، روانکاو و فیلسوف اجتماعی آلمانیتبار آمریکایی(1980-1900) (در کتاب روانکاوی و دین)، به حق معتقد است که:
ذات و لُبّ و لُباب بت پرستی چیزی نیست جز مطلق دانستن امور مقید و مشروط، کامل انگاشتن جنبههای ناقص جهان، و تسلیم شدن به آن امور و جنبههای به مقام خدایی رسیده.
بر این اساس، هر گاه موجود و پدیدهای را که، در واقع مقید و مشروط و
ناقص است، مطلق و کامل تلقی کنیم و بالطبع و بالتبع تسلیماش شویم، بتپرست
شدهایم و، در این جهت، فرقی نمیکند که آن موجود و پدیده چه چیزی باشد.
چنین نیست که به مقام اطلاق و کمال فرا بردن پارهای از چیزها بتپرستی
باشد، ولی اگر همین معامله را با پارهای چیزهای دیگر داشته باشیم ،بتپرست
نشده باشیم.
آنچه
مرز بتپرستی را از نابتپرستی جدا میکند این است که چیزی که مطلق و
کاملش میدانیم، واقعا مطلق و کامل هست یا نه، نه این که چیزی که میپرستیم
چه هست یا چه نیست. شک نیست که امروزه کمتر کسی ستاره یا خورشید یا ماه یا
مجسمهای فلزی یا چوبی را میپرستد، اما این بدان معنا نیست که بتپرستی
امری منسوخ و متروک شده است؛ بلکه میتواند فقط حاکی از این باشد که اشکال و
صوری از بتپرستی جای خود را به اشکال و صور دیگری سپردهاند.
امروزه،
دیگر، تندیس تراشیدهای را نمیپرستیم، اما ممکن است پول یا قدرت یا
موفقیت یا شهرت یا محبوبیت یا حیثیت اجتماعی یا لذت یا علم یا افکار عمومی
یا گروهی سیاسی یا انسانی خاص یا رژیمی حکومتی یا ... را بپرستیم.
از باب ذکر نمونه، آلدوس هاکسلی رماننویس و نقاد انگلیسی (1963-1894)، در (کتاب فلسفه جاودانه) در عین این که میگوید:
«برای اشخاص فرهیخته، اقسام ابتدائیتر بتپرستی جذابیت خود را از دست دادهاند»، معتقد است که انواع عدیدهای از بتپرستی عالی رتبهتر وجود دارند که آن ها را «میتوان نخست به سه عنوان اصلی طبقهبندی کرد:
بتپرستی فناورانه ، بتپرستی سیاسی، و بتپرستی اخلاقی».
اما،
به نظر صاحب این قلم، شاخصترین مصداق بتپرستی، که شاید بتوان آن را
علةالعلل سایر مصادیق بتپرستی نیز تلقی کرد، عقیدهپرستی است. در
عقیدهپرستی، آدمی نخست شخص خود را به مقام اطلاق و کمال، یعنی به جایگاه
خدایی، فرا میبرد(=خودپرستی)؛ سپس، به گفته اریش فروم (در کتاب دل آدمی)،
به خود شیفتگی بدخیم malignant narcissism دچار میشود، یعنی خود را با
آنچه دارد تعریف میکند، نه با آنچه انجام میدهد؛ و سرانجام، عقاید خود را
جزو داشتهها و داراییهای خود به حساب میآورد.
عقیده
پرستی بزرگ ترین رقیب خداپرستی است، و کسانی که دغدغه خداپرستی دارند و
میخواهند زندگی خداپسندانهای سپری کنند، باید کاملاً مراقب این رقیب
باشند، یعنی هیچ چیز را با خود خدا عوض نکنند، حتا عقیده به وجود خدا را.
میخواهم بگویم که حتا عقیده به وجود خدا، خدا نیست و نباید پرستیده
شود،خدای واحد را باید پرستید، نه کلمه التوحید را.
بر
ای این که خود را از جهت ابتلاء یا عدم ابتلاء به بیماری عقیدهپرستی
بیازماییم، راهی نیست جز این که ببینیم که چه عقیدهای را، و تا چه حدّ،
حاضریم در معرض نقد دیگران درآوریم و صدق و کذب و حقّانیّت و بطلان و
اعتبار و عدم اعتبار آن را به ترازوی تفکر نقدی critical thinking بسنجیم.
وقت آن است که هر یک از ما به خود بباوراند که :
الف) من مطلق، کامل، و مقدس، یعنی خدا، نیستم؛
ب) من با داشتههایم تعریف نمیشوم، بلکه با کردههایم تعریف میشوم؛ و
ج)
عقاید من از آن سنخ داشتههایی نیستند که باید به هر قیمتی، و با هر
هزینهای برای خودم و دیگران، نگهشان دارم، بلکه تا زمانی، و تا حدّی، ارزش
نگهداشتن دارند که نسبت به نقائصشان رجحان استدلالی و معرفتیای داشته
باشند.
و سخن آخر این که خدا نداشتن، به مراتب بهتر از چند خدا داشتن است.
هفتاد نکته از نکات کتب روان شناسی
بدانید اگه کل کتب روان شناسی را بخونی به این 70 جمله می رسید
**********************************************************
1- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
2- حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.
3- برای فردایت برنامه ریزی کن.
4- از عبارت«متشکرم»زیاد استفاده کن.
5- بدان در چه وقت باید سکوت کنی.
6- زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
7- احمقانه رفتار مکن.
8- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
9- اجناسی را که بچه ها می فروشند ،بخر.
10- همیشه در حال آموختن باش.
11-آنچه می دانی، به دیگران بیاموز.
12- روز تولدت یک درخت بکار.
13- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمی ها را از یاد مبر.
14- از مکان های مختلف عکس بگیر.
15- راز دار باش.
16- فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.
17- به دیگران متکی نباش.
18- هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.
19- اشتباه هایت را بپذیر.
20- بدان که تمام اخباری که می شنوی، درست نیست.
21- بعد از تنبیه بچه هایت , آن ها را در آغوش بگیر و نوازش کن.
22- گاهی برای خودت سوت بزن.
23- شجاع باش , حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی , هیچ کس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.
24- هیچ وقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
25- به کسی کنایه نزن.
26- از بین کتاب هایت آن هایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد.
27- به بچه هایت بگو که آن ها فوق العاده اند.
28- سحر خیز باش
29- سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی , شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می زند.
30- همیشه ساعتت را پنج دقیقه جلو بکش.
31-کسی را که امیدوار است، هیچ گاه نا امید نکن، شاید تنها داروی او باشد.
32-وقتی با بچه ها بازی می کنی، سعی کن آن ها برنده شوند.
33-هیچ گاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نامفهوم نگذار.
34-وقت شناس باش.
35-از افراد ناشایست دوری کن.
36-در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش.
37-اصالت داشته باش.
38-هیچ وقت به رقیبت اعتماد نکن.
39-از حدی که لازم است مهربان تر باش.
40-وقتی عصبانی هستی، به هیچ کاری دست نزن.
41-بهترین دوست همسرت باش.
42-تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ای، شغل فعلیت را از دست مده.
43-سعی کن مفید ترین و با احساس ترین آدم روی زمین باشی.
44-از کسی کینه به دل نگیر.
45-برای تمام موجودات زنده ارزش قائل شو.
46-شکست را به راحتی بپذیر.
47- وقتی پیروز شدی فخر فروشی نکن.
48- خودت را در گیر مسائل بی اهمیت نکن.
49- هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می آید.
50- همیشه به قولت وفادار باش.
51- تا می توانی جدایی ها را به وصل تبدیل کن.
52- عادت کن که همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی، خودت را سرحال نشان دهی.
53- زندگی را سخت نگیر.
54- هیچ وقت قمار بازی نکن.
55- وقتی با کار سختی روبه رو شدی، به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است.
56- از وسایلت به خوبی محافظت کن.
57- انتظار نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد.
58- برای تغییر دادن دیگران بیش از این تلاش نکن.
59- همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش.
60- پل ها را از بین نبر، شاید مجبور شوی بار دیگر از رودخانه عبور کنی.
61- خودت را دست کم نگیر.
62- متواضع و فروتن باش.
63- در ماشینت را همیشه قفل کن.
64- قدرت بخشندگی را از یاد مبر.
65- نسبت به مردمی که به تو می گویند خیلی صادق و بی ریا هستی، محتاط باش.
66- دوستی های قدیم را دوباره تازه کن.
67- سعی کن زندگی همواره برایت پیام داشته باشد.
68- کتاب مورد علاقه ات را برای بار دوم بخوان.
69- طوری زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند:
شخصی که از هیچ چیز در زندگیش پشیمان نبود .
70-بدان در چه وقت باید سکوت کنی ...
سعه صدرچیست؟
سعة صدر، یعنی آمادگی برای شنیدن هر سخن و رای و عقیدهای. یعنی این که انسان ذهن خود را باز نگه دارد و این وقتی حاصل میشود که انسان دو چیز را بپذیرد:
یکی این که هر سخنی ممکن است حق باشد
و دیگر این که هر سخنی ممکن است باطل باشد.
قبول این سخن خیلی ساده است و شهود انسان آن را همراهی میکند و انسان بهوضوح میتواند تصدیقش کند و بهمحض قبول آن ذهن انسان باز میشود، چون انسان به دو دلیل ذهن خود را میبندد:
یکی به این دلیل که فکر میکند سخن دیگران باطل و محال است که باطل نباشد، اما اگر گزارة اول را پذیرفته باشد میداند که ممکن است سخن دیگران حق باشد، بنابراین به سخن دیگری اجازة ورود میدهد.
دلیل دوم این است که فکر میکند سخنش حق است و محال است که حق نباشد، اما اگر گزارة دوم را پذیرفته باشد، میداند که ممکن است سخنش باطل باشد و سخن دیگری حق، بنابراین به سخن دیگری اجازة ورود میدهد.
اگر انسان در مقام عمل به این دو نکته ملتزم باشد همواره پروندة آرا و
نظریات خود را باز میگذارد؛ گزارة اول برای این است که الزماً سخن دیگران
را باطل ندانیم و گزارة دوم برای این است که الزاماً سخن خود را حق ندانیم.
این را به هرکس که بگویید تصدیق میکند، اما اندکی به آن عمل میکنند و
البته کسانی که به آن عمل نمیکنندف بهانههایی هم درست میکنند، مثلاً
میگویند که آدم های شرابخوار که دیگر ممکن نیست سخنشان درست باشد!
نتیجة
عملی سعة صدر آمادگی برای گفتوگوست. در عالم ذهن و معرفت ،کفایت مذاکرات
معنی ندارد و همیشه ممکن است شخص جدیدی ظهور کند و حرفی بزند که انسان
مجبور شود در تمام مذاکرات سابق خود تجدیدنظر کند. البته گفتوگو با
جروبحث، گپ زدن، مذاکره و آشتیجویی فرق میکند.در واقع، گفتوگو یعنی
نوعی سکوت درونی داشتن و با سکوت درونی وارد دنیای دیگری شدن و جهان را از
چشم او دیدن و سپس بازگشتن به عالم خود و داوری کردن.
تا
اینجا دربارة سعة صدر در برابر دیگران سخن میگفتیم، اما انسان در برابر
واقعیت ها هم باید سعة صدر داشته باشد. یعنی سعة صدر اقتضا میکند که به
قرائن و شواهد منفی علیه سخن خود توجه کنیم و کافی نیست که به یکی دو تا
واقعیتی که سخن ما را تأیید میکنند، توجه کنیم؛ کدام سخن است که هیچ
واقعیتی آن را تأیید نکند؟ به قول ارسطو، تمام سعة صدر وقتی است که سخنی را
بگوییم و از شنونده بخواهیم قرائن و شواهد خلاف آن را پیدا کند و نشان
دهد، والا وقتی تعداد جامعة آماری بالا میرود، پیدا کردن مورد تأیید برای
ادعایی هرقدر هم گزاف چندان دشوار نیست. به لحاظ منطقی هم دلیلش واضح است و
آن این که یک قضیة موجبة کلیه را یک سالبة جزئیه نفی میکند، اما هزار
موجبة جزئیه آن را اثبات نمیکنند. اگر کسی ادعا کرد که همة کلاغ ها
سیاهاند، نشان دادن یک کلاغ سفید برای نفی آن کافی است، اما برای اثبات
این که همة کلاغ ها سیاهاند، نشان دادن هزار کلاغ سیاه هم کافی نیست. به
عبارت دیگر، قدرت سخن از یافتن موارد مثبت نیست، بلکه از نیافتن موارد منفی
است.
سعة
صدر یک ثمرة دیگر هم دارد و آن این است که نشان میدهد که جهان هستی چنان
است که بیش از یک تفسیر میپذیرد ؛ بنابراین، اگر همة انسان ها هم با صداقت
و جدیت چشم های خود را باز کنند و نگاه کنند، لزوماً به یک تفسیر
نمیرسند. فقط متنهای ریاضی و منطقیاند که تنها یک تفسیر برمیدارند، اما
وقتی وارد علوم تجربی طبیعی میشویم، سخنان ذوتفاسیر میشوند و وقتی وارد
علوم تجربی انسانی میشویم، تفسیربرداری سخنان بیشتر میشود و همین طور
دربارة علوم تاریخی، تفسیری، عرفان، دینی و مذهبی و ادبی و هنری که به
نهایت میرسند. در واقع اقتضای آن ها این طور است. این نکته را انسان
دربارة متون مکتوب و ملفوظ بهخوبی درک میکنیم، اما دربارة جهان هستی هم
همین طور است و این طور نیست که اگر انسان خود را از غرض خالی کند و با
صداقت و جدیت با جهان هستی مواجه شود، تفسیر واحدی بیابد، این بدین معناست
که باید نسبت به سخن دیگران باز بود و به تفسیر خود وابسته نبود. تمام این
فضیلت هایی که به عنوان زیرمجموعة سعة صدر گفتیم، با جزم و جمود
ناسازگارند.