اضـطراب و استـرس چه بر سر ما میآورد ؟!
همهی ما به نحوی اضطراب و استرس را تجربه کردهایم، از سخنرانی در برابر
جمعیت گرفته تا جریمه شدن توسط پلیس راهنمایی و رانندگی به دلیل نبستن
کمربند ایمنی در ماشین و موارد دیگر در زندگی که امروزه کم هم نیستند، ولی
سؤالی که اینجا مطرح میشود این است که این حالات روحی و جسمی چه تأثیری بر
زندگی ما میگذارد و راههای مواجهه با آن چیست؟
موسسهی
ملی سلامت روانی آمریکا(NIHM) طی یک پروژه اعلام کرد که در آمریکا بیش از
چهل میلیون انسان بالای ۱۸ سال وجود دارد که علائم اضطراب و استرس را در
خود مشاهده نمودهاند و تأثیر منفی این موارد را بر زندگی خود احساس
کردهاند . این در صورتی است که به گفتهی این موسسه این رقم بسیار بیش از
این است ولی افراد در تشخیص مشکل خود کم اطلاع هستند، در کل اضطراب و استرس
نیز نوعی پاسخ سیستماتیک بدن و مغز انسان به تحولات بیرونی بدن است که با
وجود این حالات است که زندگی معنا پیدا میکند مثل غم، خوشحالی، درد، هیجان
و صد البته استرس و اضطراب ولی نکتهی مهم این است که چگونه بایستی آن را
کنترل کرد و تأثیر آن بر زندگی را به حالت بهینه رساند، از این رو این
موضوع را از نقطهنظرهای مختلف با هم مورد بررسی قرار میدهیم.
:: تعریف اضطراب و تفاوت آن با استرس
در
واقع اضطراب همانگونه که قبلاً به آن اشاره شد ، پاسخ غیرارادی و درونی
بدن به تغییرات خارجی است، اما این که این پاسخ در چه راستاست، بایستی گفت
که این پاسخ برای حداکثر سازی آمادگی بدن و روح انسان برای مواجهه با خطرات
و مشکلات احتمالی است .در واقع اضطراب به گونهای زنگ خطری است که در صورت
به وقوع پیوستن، بدن را به حالت آمادهباش در میآورد و نزدیکترین حسی که
میشود به آن نسبت داد، ترس است و تفاوت اساسی اضطراب با استرس در این است
که استرس حالات روحی وسیعتری نسبت به اضطراب را پوشش میدهد، به گونهای
که مثلاً استرس باعث ایجاد ترس یا ناراحتی یا حتی شادی در انسان میشود،
ولی اضطراب انحصارگرایانه باعث ایجاد نوعی رعب و ترس در انسان میشود که
موجب بالا رفتن سطح هوشیاری انسان نسبت به پیرامون خود میشود. اما این
اضطراب در صورتی که بیدلیل و مستمر باشد باعث نهادینه شدن در بدن انسان
میشود ؛به گونهای که انسان همواره خود را در یک حالت اضطراب دایم میبیند
که این امر موجبات آسیبهای جدی به کیفیت زندگی انسان میشود.
:: فعل و انفعالاتی که در هنگام اضطراب در بدن به وقوع میپیوندد
هنگامی
که انسان دچار اضطراب میشود، مغز انسان به صورت خودکار یک سری اقدامات و
پیامها به تمامی سیستمهای بدن مخابره میکند که باعث افزایش آمادگی انسان
در برابر آیندهای مجهول میشود، که از جملهی آنها میتوان به ترشح چند
هورمون در بدن اشاره کرد که باعث افزایش ضربان قلب و افزایش حجم خون موجود
در ماهیچهها و افزایش اکسیژن در ششها میشود، از دیگر اتفاقاتی که
معمولاً در بدن اتفاق میافتد، حضور بیشتر خون در اطراف قسمتهای حیاتی بدن
است؛ به گونهای که سر انگشتان دست و پا سرد میشود، در کل تمام
فعلوانفعالات بدن در راستای یک هدف متمرکز میشود و آن حفظ بقای فرد است،
البته ناگفته نماند که در این حالت فعالیتهای ذهنی نیز از جهاتی بیشتر و
از جهاتی کمتر میشود که این مورد بعدها بیشتر بسط داده میشود.
:: اضطراب از کجا میآید و اشکال آن در چیست؟
خاستگاه
اضطراب کجاست ؟ چه وقت میشود تشخیص داد که اضطراب یک شخص از حالت طبیعی
گذشته و وارد حالت بحرانی شده؟ اینها سؤالاتی هستند که هر کس از خودش
میپرسد. بر اساس استانداردهای مختلف پزشکی خاستگاه اضطراب میتواند موارد
زیادی باشد؛ اما دو خاستگاهی که بیشتر در این زمینه موثر هستند، عبارتاند
از تغییر الگوی فکری یک انسان و وقوع تحولاتی که پاسخ غیرارادی بدن را به
همراه دارد. تغییر الگوی فکری انسان به این معنا است که هر شخصی برای
پیشامدها و بالأخص آیندهی کوتاه مدت و بلندمدت خود یک سری برنامهریزیها و
الگوهایی طراحی کرده است که در صورت ایجاد هر گونه اخلال در آنها باعث به
وجود آمدن گونهای تشویش فکری و اضطراب در انسان میشود، که این مطلب
طبیعی است، اما اگر در مواردی که کنترل بحران بسیار راحت و آسان است نیز
دچار اضطراب شدید بدانید که دچار مشکل در مواجهه با اضطراب خود هستید و در
مورد وقوع تحولاتی که پاسخ غیرارادی بدن را به همراه دارد نیز تا حدودی در
قسمت قبل بحث شدن با این وجود لازم است که بدانید که اگر در مواردی که
دوباره شرایط منجر به آسیب جدی و خسارت نشود، ولی همچنان شما در حالت
اضطراب خود قرار داشته باشید بدانید که حتماً با مشکل مواجهه شدهاید و
بایستی چارهای بیندیشید، البته بدترین قسمت در مورد اضطراب این است که
هنگامی شما دچار اضطراب دایم میشوید، بدن شما به آن عادت میکند یا بهتر
بگوییم به آن اعتیاد پیدا میکند و آن زمان است که یک شخص از حالت طبیعی
خارج میشود، درحالیکه فکر نمیکند زندگی او غیرطبیعی است درحالیکه چنین
نیست.
:: راههای کنترل اضطراب
1. استفاده از تکنیکهای ریلکسیشن :
در صورتی که در حالت اضطراب قرار گرفتید، فوراً به یک سری اموری بپردازید
که موجب حواسپرتی شما از آن موقعیت اضطرابآلود شود و شما را به فکر و
خیال و اموری معطوف کند که برای شما دلچسب و آرامشبخش و خوشحال کننده
است، مثلاً شما میتوانید بعد از قرارگیری در حالت استرس به موسیقی گوش
دهید .البته موسیقی ای که شما را آرام کند و خاطرات شیرینتان را برایتان
یادآور باشد، یا شما میتوانید ورزش کنید یا به باشگاه ورزشی بروید ؛زیرا
این کار نه تنها باعث فراموش کردن موضوع آزاردهنده و مضطرب کننده میشود،
بلکه با ترشح اندورفین در بدن باعث ایجاد احساس شادی و سرزندگی در بدن شما
میشود، از دیگر تکنیکهای ریلکسیشن میتوان به تکنیک بصری اشاره کرد که به
این گونه است که شما برای آرام کردن خود بایستی چشمان خود را بسته و چندین
نفس عمیق بکشید و خود را در جایی آرام و به دور از مشکلات روزمرهی خود
متصور شوید. با این کار ظرف چند لحظه مشاهده میکنید که بخش عظیمی از آن
اضطراب برای شما فراموش میشود و کنترل اوضاع برای شما راحت تر میشود.
2. ایجاد الگوی ذهنی مطلوب از شرایط ایجادشده :زمانی
که شما در یک موقعیت اضطراب آلود قرار گرفتید، یکی از روشهای مفید برای
کاهش اضطراب و کنترل اوضاع بررسی ذهنی موضوع و ایجاد راهحلهای ذهنی لازم
برای مواجهه با موضوع است، بدین گونه که مثلاً شما دچار مشکلی میشوید، یکی
از راههای مفید این است که اولاً موضوع را به خوبی واکاوی کنید و سپس
راهحلهای ممکن را برای آن متصور شوید حتی آنهایی که خیلی به دور از منطق
هستند و سپس به صورت ذهنی بر مشکل خود فائق آیید اینگونه به نحوی برای
خود راه بیرون رفتی از مخمصه متصور شدهاید که این امر علاوه بر کاهش فشار
روانی باعث قوت قلب و ایجاد امید در شما میشود.
3. صحبت کردن در مورد اضطراب با یک متخصص :یکی
از راههای خلاصی از شر کابوس اضطراب رفتن و دیدار با مشاوران متخصص است
که آنها با یافتن و ریشهیابی مشکل میتوانند راه درمانی در مقابل شما
قرار دهند که البته این مورد معمولاً بیشترین بازده را دارد، اما افراد به
خاطر ملاحظات شخصی از این کار طفره می روند!
4. به جای مخفی کردن اضطراب آن را کنترل کنید :
بعضی مواقع شاهد آن هستیم که گروهی احساسات خود را درون خود میریزند که
اضطراب نیز از آن جمله است، این کار نه تنها باعث ایجاد ناهنجاریهای درونی
میشود، بلکه باعث آسیب جدی به کیفیت زندگی نیز میشود که دوستانه از
همهی مخاطبان عزیز درخواست دارم که هیچگاه احساسات خود را سرکوب نکنید؛
بلکه متناسب با شرایط بهترین پاسخ را به آن بدهید، که در زمینهی اضطراب
نیز بهترین پاسخ قطعاً انکار آن و مخفی کردن آن نیست؛ بلکه مواجهشدن با آن
به بهترین شکل ممکن است.
ما تربیت نشدیم!
تربیت
ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت
نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه
سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در
بینی نبریم و…
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا
به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم،
موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار
کنیم…؟
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید:
«اگر
میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن
کشور نروید. این ها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد.
میتوان نفت فروخت و همه ی این ها را وارد کرد. برای این که بتوانید آینده ی
کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آن جا چگونه بچهها
را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش
میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل
گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیه ی مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت
میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعه ی پایدار و گسترده
است.»
از
«نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از
سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است. آیا باید در جوانی یا
میانسالی یا حتا پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و
شکل صحیح آن چگونه است و چه قدر مهم است؟!
به ما حتا نگاه کردن را نیاموختند.
هیچ
چیز به اندازه ی «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چه
طور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام
بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار
کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط
نمیتوانیم درباره ی آن چه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع
«ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن
وزیده است.
اگر حرف مولوی درست باشد که
«فرع دید آمد عمل بیهیچ شکر
پس نباشد مردم الا مردمک»،
باید بپذیریم که آدمیت ما به اندازه ی مهارت ما در «نگاه» است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت:
«اگر دست من بود، درس طراحی را در همه ی مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از این که به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.» میگفت:
«کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود،
بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در
طراحی پیشرفت کند.»
«آلن دو باتن، هنر سیر و سفر»
اگر
در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چه طور نگاه کنیم، چه طور بشنویم و
چه طور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم. انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و
زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه
نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
من
پدرانی را میشناسم که در آتش محبت فرزندانشان میسوزند و برای رفاه و
آسایش آنان سر از پا نمیشناسند، اما تا دهه ی هفتاد یا هشتاد عمرشان
ندانستند که فرزندانشان بیش از خانه و ماشین، به آغوش گرم او نیاز دارند و
او باید آنان را لمس میکرد و میبوسید و دست محبت بر سر و روی آنان
میکشید.
بسیارند
پدرانی که نمیدانند اگر همه ی دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به
اندازه ی یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد
به نفس نمیدهد.
در
جامعهای که از در و دیوار آن، سخن از حق و باطل میبارد، کسی به ما یاد
نداد که چگونه از حق خود دفاع کنیم یا چگونه حق دیگران را مراعات کنیم و
مساله ی «حق و باطل» را به حقوق افراد گره نزنیم. عجایب را در آسمانها
میجوییم، ولی یکبار به شاخه ی درختی که جلو خانه ی ما مظلومانه قد کشیده
است، خیره نشدهایم. نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن،
خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر
از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.