عیب پوشی
کلام حق
وَیْلٌ لِّکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ. (همزه: 1)
وای بر عیبجوی طعنه زن.
اختران عصمت و ولایت
حضرت رسول(ص):
همه امت من بخشش مییابند جز پردهدران. (پیام پیامبر، ص 591)
اگر کسی، زشتی را آشکار سازد، همچون آغازگر و انجام دهنده آن است.
(همان، ص 593)
بر عیب مرد همین بس که از دیدن عیب خود کور باشد و به خرده دیگران پردازد و مردمان را بر کاری نکوهش کند که خود قدرت ترک آن را ندارد و همدم خود را به آنچه سود ندارد، آزار دهد. (خصال، ج 1، ص 87)
حضرت امیر(ع):
کسی که در عیب خویش اندیشه کند، از عیبجویی دیگران باز میماند.
(جهاد النفس، ص 161)
ای بنده خدای، در گفتن عیب کسی که گناهی کرده است، شتاب مکن؛ چراکه امید میرود که آن گناه را بر او ببخشند و به گناه خویش ایمن مباش؛ چه بود که تو را به آن عذاب کنند. (نهج البلاغه، ص 137)
امام صادق(ع):
دورترین بنده از درگاه خداوند کسی است که در حال دوستی و برادری دیگری، لغزشهای وی را به خاطر بسپارد تا روزی او را برای آن لغزشها سرزنش کند.
(آداب معاشرت، ص 197)
کسی که عیب مؤمنی را که از آشکار شدن آن میترسد، بپوشاند، خداوند هفتاد عیب او را که از آشکار شدن آن ها بیمناک است، در دنیا و آخرت پنهان میسازد. (پاداش نیکیها، ص 350)
قند پارسی:
مردمان را عیب نهان پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بیاعتماد.
(گلستان سعدی)
الا ای هنرمند پاکیزه خوی هنرمند نشنیدهام عیبجوی
(بوستان سعدی)
حق جل و علا می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد.
(گلستان سعدی)
کو کرم، کو سترپوشی، کو حیا؟ صد هزاران عیب پوشند انبیا
(مثنوی معنوی)
چون ببینی ز آشــــنا، عیبی گر به بیــگانگان نگویی، به
ز آن که در کیش آخراندیشان عیبپوشی ز عیبجویی به
(بهارستان جامی)
حدیث دیگران
افلاطون : اشرار کسانی هستند که عیبهای مردم را جست و جو می کنند تا به آن بچسبند و نیکویی آنان را نادیده و فراموش گذارند، مانند پشه که در جاهای کثیف و زخم بدن می نشیند و از جاهای تمیز دوری می کند.
ضربالمثل
Nothing is perfect but God .
فقط خدا بیعیب است.
Men are blind in their own cause .
آدمها نسبت به عیبهای خویش کورند.
گر نکته دان عشقی، بشنو تو این حکایت
جوانی هنــــــرمند و فرزانه بود که در وعظ، چالاک و مــــردانه بود
نکونام و صاحبدل و حقپرست خط عارضش خوشتر از خط دست
قوی در بلاغات و در نحو، چست ولی حرف ابجـــــــد نگفتی درست
یکی را بگفتم ز صـــــــاحبدلان که دندان پیشـــــــین ندارد فــــلان
برآمد ز سودای من ســـــرخروی کز این جنس بیــــهوده دیگر مگوی
تو در وی همان عیب دیدی که هست ز چندان هنر، چشم عقلت ببست؟
یقین بشـــــنو از من که روز یقین نبینــند بد مــــــــــــردم نیـــک بین
منه عیب خلق ای خردمند پیش که چشمت فرو دوزد از عیب خویش
من ار حق شناسم و گر خودنمای برون با تو دارم، درون با خدای
اگر سیرتم، خوب و گر منکر است خدایم به ســر از تو داناتر است
نکــــوکاری از مــــــــردم نیک رأی یکی را به ده می نویسد خدای
تو نیز ای عجب هر که را یک هنر ببینی، ز ده عیـــــــــبش اندر گذر
(بوستان سعدی، ص 178)